روزهای بی خاطره

مینویسم خطی ز دلتنگی

روزهای بی خاطره

مینویسم خطی ز دلتنگی





گفت میخواد به اقای پسر رانندگی یاد بده خودش هم یاد بده ......

.

.

پینوشت:

1:چرا میخواد بهش رانندگی بده ما که ماشین نداریم در ضمن چند سالی مونده هنوز تا پسر جان بتونه گواهینامه بگیره....

.

2:عادت کردم با پی ام باهاش حرف بزنم زود هم خسته میشم ...دیگه نمیتونم مستقیم باهاش حرف بزنم....میگه چرا جوابای کوتاه میدی انگار از دلم خبر نداره....

.

3:حساب روزها از دستو و خاطرم رفته دیروز خیال میکردم جمعه است یا چهار شنبه هفته پیش که مطمئن بودم سه شنبه هست و وقت دکترم سوخت ....

.

4:چند روزی هست بازم موقع پیاده روی نفس کم میارم طوریکه دستم و شونه ام تیر میکشه موقع نفس عمیق انگار هوا جمع میشه تو ریه هام و تخلیه نمیشه یا یه جوری انگار جا نمیشه دلم میخواد قفسه سینه را باز کنم و حجم هوای اضافی را بیرون بدم  به خس خس میوفتم و سرگیجه ...فکر کنم بازم ریه ام کار دستم داده.....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۱۵:۰۵
sa me

مدتی پیش متوجه شدم ابجی کوچیکه کمی مشکل مالی داره منم یه کارت بانکی دارم که مقداری پس انداز توش بود دادمش به خواهرم دیشب پی ام داده که رمز کارتو فراموش کردم مگه فلان شماره نبود و اینا ....منم که گوشی پیشم نبود جواب بدم ....کارت مسدود شده بود ...کلی دلم سوخت برای خواهری یه جورایی حالم گرفته شد که نتونستم به موقع جوابشو بدم و اونا هم نتونسته بودن خرید کنن الان پی ام داده دیشب موقع سحری خوردن یادم اومد رمزش چی بوده ...رمز را برعکس میزدم .....فکر کنم باید یه کارت حافظه هم به خواهرم بدم  اگه نسوزونتش........والا

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۵ ، ۱۳:۴۳
sa me

دیروز از سر تنهایی بعد از خوندن گرگ سالی و گوش دادن یکی دوتا موسیقی و زمزمه اونها ..به سرم افتاد برم جلو اینه قدی اتاق نگاهی به صورت و موهام کردم از کشو لوازم ارایش را بیرون اوردم مدتهاست سراغی ازشون نگرفتم نمیدونم کدومش تاریخ انقضاش تموم شده و کدوم نه ...از رنگی کردن ناخن ها شروع کردم بعد هم چشم ها و ابروها و صورت و دست اخر لب ها هزار رنگ و هزار جور بدون ترتیب خاصی بدون اینکه رنگ ها هارمونی داشته باشن با هم فقط به اینه چشم دوختم و با قلم ارایش رنگ کردم صورتم را بدون اینکه به رنگ ها نگاه کنم مژه هام سنگین شد از حجم رنگ و عطر ....من اصلا چرا این وسایل را دارم به چه درد میخورن ؟؟؟؟یادم اومد چند سال پیش اونا را خریدم همون سالها که هنوز تنهایی همدم ساعت هام نشده بود ولی دیگه احتیاجی بهشون ندارم همون وقت هم نداشتم  هیچوقت بلد نشدم ارایش بکنم من خیلی خودخواهانه از قیافه خودم خوشم میاد نمیدونم قشنگم یا نه ولی همینو دوست دارم بدون رنگ بدون ریمل بدون رژلب دلم نمیخواد گونه هام به زور رنگ ارغوانی بشه ...یک ساعتی را توی خونه با اون ماسک رنگی گشتم ولی خوشم‌نیومد حتی با گذشت ساعتی هم اون رنگ ها به چهرم ننشست رنگ ها را پاک کردم شدم خودم شدم سارا سبک با پلک هایی بی وزن که هر وقت بخوان ازادانه ببارن بدون اینکه نگران باشم رد سیاهی روی گونه هام بمونه و منو لو بده ......راحت بخندم و نترسم که رنگ لبهام هزار تکه بشه ...

.

.

پی نوشت:بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم .....شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم ان عاشق دیوانه که بودم...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۵ ، ۱۰:۳۲
sa me

بعد از ظهر یه جمعه دلگیر و خفه کننده و من که تنهای تنها تو خونه هستم .......اقای پسر امروز خونه دوستشون دعوت بودن و من تنها موندم .....این دومین جمعه ای هست که انقدر تنهام ....گوشیم را هم توی کیف پسرم جا گذاشتم و از واتس اپ و تلگرام هم خبری نیست .....خودمونیم بهشون خیلی وابسته شدم گاهی باید عمدا گوشیم را فراموش کنم تا این وابستگی کمتر بشه ......مامان موقع خونه تکونی عیدهمه دستنوشته هامو دادن به بازیافت ......دیروز وقتی دید بدجوری کتابخونه را کاوش میکنم خندش گرفت و گفت دیر اومدی همه را دادم بازیافت........دیروز بابا و مامان با هم اومدن دنبالم بابا خیلی وضعیت جسمیشون بهتر شده بود نسبت به هفته پیش امروز صبح هم شیمی درمانی داشتن و به مدت دو هفته اینده هیچ دارویی نباید مصرف کنند تا بدنشون بتونه سم شیمی درمانی را دفع کنه و بعد هم ازمایش و نتیجه که ببینن چقدر تاثیر داشته یا اصلا تاثیری داشته یا نه......حالا که ماه رمضون داره تموم میشه احساس میکنم باید باهاش بیماری بابا و تابستون گرم و کشدار هم تموم بشه اما همه چیز تازه اولشه.....

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۵ ، ۲۰:۴۹
sa me

پنج سال پیش که حضور رضا نصفه و نیمه شد تو خونه و همراهیش با ما تو مهمونیا و بقیه جاها کاملا بیرنگ شد شاید بزرگترین فکرم چرایی کار رضا بود تنهایی خودم و اینکه چه جوابی برای فامیل سر تا پا سوال داشته باشم و چی بگم تصمیم گرفتم سکوت کنم و هیچی نگم خیلی با حرف ها و نگاه ها و حتی سوظن های اطرافیان چیزایی که خیلی دلمو میسوزوند به خودم به عیبام به حرفام فکر کردم ولی فقط به یه جواب میرسیدم .......حالا بعد از گذشت این ۵ سال پر از سکوت این چند روز به چیز دیگه ای فکر میکنم این چند روز که نه در واقع خیلی وقته بهش فکر میکنم اما از وقتی برای ثبت نام پسرم رفتم مدرسه و دبیرستانی های دوره دوم را دیدم که فارغ التحصیل شدن با یه حساب ساده به خودم اومدم و متوجه شدم ۴ سال دیگه هم نوبت فارغ التحصیلی پسر جان هست و ادامه راه دانشگاه و سربازی و شغل و کلی چیزای خوب دیگه ....اینکه پسرم خیلی جدی درباره دانشکده افسری و رشته مورد علاقه اش و نیروهای نوپو تحقیق میکنه و مصر هست که قطعا وارد ارتش بشه اینکه از اینده و شغل و سربازی و اینا ازم میپرسه ...زنگ بیداری هست که بهم میگه پسرم وارد یه مرحله دیگه از زندگی شده و کودکی را فقط دیگه توی عکسای البومش میشه پیدا کرد ....و من خیلی به این موضوع فکر میکنم که پسرم را میتونم ادم خوب و با معرفت و مومن و متعهدی تربیت کنم؟؟؟؟؟؟تنهایی امکان پذیر هست؟؟و خودش که تنهاست و خواهر و برادری نداره ....همش به خودم میگم نکنه خدایی نکرده شرمنده بشم نکنه پسرم اون طوری که شایسته اش هست به اهدافش نرسه ....همش به این فکر میکنم که باید چیکار کنم .....من البته سعی خودمو میکنم ولی مرحله ای که پسرجان واردش شده مرحله پر تلاطم و طوفانی هست و احتیاج به همراه با تجربه داره و البته همدل ....ایا من همراه و همدل خوبی برای پسرم توی عبور از این مرحله هستم؟؟؟؟من احتیاج به کمک دارم ولی از کی ....روانشناس؟مشاور؟نمیدونم.....فکر کنم بهتره باهم رفیق باشیم.....این روزا و شب ها و ساعت ها هزاران هزار فکر توی سرم هست .....خدایا شدیدا به همراهیت نیاز دارم مثل همیشه کمکم کن ..........
.
.
پی نوشت:
دیشب برای چندمین بار اون خواب را دیدم خدایا منکه تعبیر خواب نمیدونم منظورت چیه از این خواب.....
.
و چیزای دیگه و خیلی چیزای دیگه و رازهای دیگه ......
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۵ ، ۰۹:۲۸
sa me

اقلیم خاطرات

کلت ۴۵

تی لم

سالهای بنفش

گرگ سالی

دختر شینا

دختران افتاب

من زنده ام 

و از همه بهتر دا....

اینا کتابایی هست که این چند وقته خوندم ....اقلیم خاطرات و دا و دختر شینا واقعی هستن و از همه بهتر دا بود و بعدش من زنده ام و بعدترش اقلیم خاطرات و دختر شینا....با خوندن تی لم دلم حسابی سوخت و اخرش اشکم جاری شد ... کلت ۴۵ یه واقعیت تلخ از زندگی بود و سالهای بنفش و گرگ سالی هر دو بازتابی از سالهایی نه چندان دور ....و دختران افتاب یه گفتگو بود و من زیاد خوشم نیومد

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۵ ، ۱۳:۳۰
sa me

کشمکش و جدال...یه جنگ که نمیدونم تا کی ادامه داره ....و دلی که شکسته و قلبی که نمیدونه جواب این لحظه ها و فکر ها را چی بده ....۱۲۴ را نتونستم پاک کنم منتشرش کردم تا بدونم هنوز تکلیفم با خودم مشخص نیست یا بهتره بگم با قلبم باید انقدر حرفای قلبمو بنویسم تا هر چی توش هست خالی بشه و دیگه چیزی نمونه برای دلتنگ شدن.....

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۵ ، ۱۴:۳۲
sa me

۱۷ تیر ماه سالگرد ازدواج مامان وبابا هست ما هم تصمیم گرفتیم این سالگرد را جشن بگیریم در ضمن پارسال دقیقا همون روز ۱۷ تیر بود که رایان فسقلی به جمع ما اضافه شد و نوه های بابا ۳ تا شدن پارسال چون روز شهادت بود و ماه رمضان مجال جشن پیدا نشد امسال با ابجی ها تصمیم گرفتیم و ان شاالله مصادف با روز عید فطر این جشن را میگیریم و قصد داریم همه عموها بخصوص عمو رضا که بعد از ده سال با ما دوباره رفت و امد میکنه را با جمع بر و بچه ها همه را دعوت کنیم و صلحی بین عمو رضا و عمو وحید و عمه جان هم برقرار کنیم و دیگه کدورتی باقی نمونه ...یعنی جشن تو جشنی میشه ها سالگرد ازدواج بابا اینا و تولد رایان و اشتی کنون و به به .....یعنی از این بهتر نمیشه ......امروز خیلی بهترم دیشب به خودم گفتم سارا هر چی هم که غصه بخوری هر چی هم که اشک بریزی چیزی درست نمیشه فقط خودت مریض میشی باید کنار بیای هر چند سخت هر چند غمگین ولی راه دیگه ای نیست .....امیدوارم بتونم ...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۵ ، ۱۳:۴۰
sa me

یعنی حد و مرز دوست نداشتن کسی تا کجا میتونه باشه؟؟؟؟یعنی تنفر هم اندازه عشق بی نهایت هست؟؟اینکه از مطلب ۱۲۳ اومدم سر وقت مطلب ۱۲۵ یه دلیل منتشر نشده و نوشته شده داره ...گاهی دلتنگی گاهی عشق گاهی فکر مشوش میکشه قلمتو روی کاغذ و مینویسی انچه که دلت بهش رضا نیست....بعد نتیجه میشه رفتن از شماره ۱۲۳ به شماره ۱۲۵ نه دلت هست بمونه و نه دلت هست پاکش کنی ....گاهی وقتا دلم خواسته جای خیلی چیزا باشم مثلا یه خودکار یا حتی یه دکمه ...اما نیستم ....یه دوستی که استادم هم هست میگفت بهم داری جوونیتو هدر میدی دیگه هیچوقت این سن و سال بر نمیگرده ...اون نمیدونه من همون سالها پیش مردم ...الان فقط به پسرم فکر میکنم گاهی هم البته به خودم و اون سالها فکر میکنم به همین روزهای جوانی که در تنهایی سپری میشن به همین شبهایی که هیچوقت صبح نمیشن ....ولی هدر نمیرن ثمر میده و میشه پسرم ....امیدوارم هدر نره .....احساس تو خالی بودن اصلا احساس خوبی نیست ولی باید باهاش کنار اومد .......دلم از حرفش گرفت ....

.

.

پی نوشت:چقدر خوب است یکی پیدا شود دوست داشتنش مثل خودت باشد بگوید اهای تو...حالم بد است...چمدانت را ببند ...تو هم دستش را بگیری و بیصدا فقط دور شوی.... 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۴:۲۳
sa me

توی سرم

تک تک سلول های بدنم

روی دستام و حتی جوهر قلمم

جلوی پرده چشمام 

توی گلوم 

حتی توی تصویری که آینه نشونم میده 

حرفی جلوتر از همه حرف ها روی زبونم 

همه و همه کنار تک تک لحظه هایی که نفس میکشم هر جا که میرم  تو هستی ....تویی که یک چرای بزرگ توی قلبمی و ....یه سوال و یه محبت .....خدایا چرا با من اینکار را میکنی چرا......

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۵ ، ۲۲:۵۱
sa me