روزهای بی خاطره

مینویسم خطی ز دلتنگی

روزهای بی خاطره

مینویسم خطی ز دلتنگی





10

شنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۴، ۰۲:۲۵ ب.ظ

شنبه هفته پیش بود یعنی 11مهرماه که پدر و مادر همسرم از سفر حج برگشتن .....سه چهار روز قبل از امدنشون بچه ها مشغول تدارک بودن از بنر و پارچه نوشته بگیر تا خرید شیرینی و میوه و ....و منم خب با اینکه صبح ها خونه نبودم اما تا جایی که میتونستم کمک کردم ولی یه سردرگمی عجیب و غریب داشتم نمیدونستم من باید چکار کنم اینکه سلامت برگشته بودن خیلی خوب بود دلم میخواست منم بنر بگیرم و بهشون تبریک بگم چشم روشنی بگیرم براشون و ...مثل پدر و مادر خودم راستش از قبل یه سکه گرفته بودم که موقع برگشتشون بهشون هدیه بدم اما الان نمیدونستم چیکار کنم همسرم نه بدرقه اومده بود نه خداحافظی کرده بود نه حتی جواب تلفن های پدر و برادر و خواهراشو داده بود حتی وقتی بهش پی ام دادم که دارن میرن حج جوابی داد که نمیتونم بگم حالا من زیر بنر چی مینوشتم ؟مینوشتم از طرف کی؟بخصوص که پدر همسرم قبل از رفتنشون به حج بهم گفتن من دیگه پسری به اسم رضا ندارم دیگه برام وجود نداره !!!!!!!!!!!!حالا من باید چیکار میکردم؟؟؟؟یادمه اوایل که ازدواج کرده بودیم مادرشون بخاطر اینکه ما البوم دونفه عروسی گرفتهبودیم و با ایشون عکس نگرفته بودیم البوم را گوشه ای انداختن و گفتن تا اخر عمر حاضر نیستن فیلم و عکسای ما را ببینن و عذر خواهی و اصرار من تاثیری نداشت (حالا انگار من با خانواده خودم عکس گرفته بودم).......بگذریم....حالا هم تو همون وضع بود نمیدونستم باید چیکار کنم .....تا اینکه پدرم بنر نوشتن و زیرش قید کردن از طرف خانواده سید رضا.....حالا بچه ها مونده بودن نصب کنن یا نه بخصوص سیدمهدی برادرشون که خیلی هم عصبانی بود (انگار تقصیر من بوده این نیومدنای رضا)بالاخره بنر را پایین ترین جای ممکن نصب کردیم ولی پسرم خیلی شاکی بود .......حالا مونده بود چشم روشنی که واقعا مونده بودم هدیه بدم یا نه؟؟؟؟؟؟خانوادم میگفتن بهشون بده و خودم با شناختی که داشتم اگر پس میدادن اونم جلو پسرم  ...........تصمیم گرفتم خودم ندم حتی روی پاکت نوشتم از طرف پسرم هست و هدیه را دادم به پسرم که بهشون بده ..............

.

.

تصمیم گرفتم یه جاهایی را دیگه اصلا نرم حوصله کنجکاویای بی اندازشونو ندارم....

قصد حرف زدن با دوستم را داشتم اما متوجه شدم یه موضوعی هم عصبانیش کرده و هم ناراحت ترجیح دادم یه فرصت دیگه اینکار را بکنم.....

هرچند اصلا قصد نداشتم سفارش بافتنی بگیرم اما نمیزاررررررررن همه اش هم تقصیر خواهرم نگار شد اخرین خواهرم که شباهت چهره ای زیادی با من داره دلم نیومد بهش نه بگم و خبرش به گوش بقیه رسید و اول از همه هم صبا و نسیم خواستن براشون ببافم بعد هم دختر عمو ها ......بد نیست بهم ارامش میده ....

 

 
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۷/۱۸
sa me

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">