روزهای بی خاطره

مینویسم خطی ز دلتنگی

روزهای بی خاطره

مینویسم خطی ز دلتنگی





122

جمعه, ۴ تیر ۱۳۹۵، ۱۱:۵۲ ق.ظ

《تی لم》را از توی کتابخونه برداشتم که بخونمش ...ولی...اصلا تمرکز ندارم ...این روزا سعی میکنم سرم را با خوندن کتاب گرم کنم اقلیم خاطرات و کلت ۴۵ را خوندم و حالا تی لم بین این خوندنا یه سر میرم خونه بابا اینا ....چقدر بابا ضعیف شده از اول که دنیا اومدم تا الان هیچوقت بابا را انقدر ضعیف و لاغر ندیده بودم ...خدایاااا چقدر این امتحان سخته ...توی اتاق کتابخانه خونه پدری چشمم افتاد به عکس بابا و مهدی که پارسال توی ارامگاه سعدی انداختن چشمای مهربون و دستای پر از حمایتش و لبخندش و لبخندش و لبخندش ....هنوز هم میخنده دیشب هم میخندید ....چقدر دلم گرفته خدا.....بابا گفت میخواد یه ماشین بزرگ و جادار بخره هممون با هم بریم سفر بریم مشهد بریم شمال بریم جمکران.....میدونم دلش تنگه ....دیشب اونجا بودیم که درد اومد سراغش ...همه این فکر ها از دیشب تا الان که از خونه بابا اینا اومدم تو مغزم میچرخن تمرکز ندارم کتاب را بخونم حوصله ندارم کارای خونه را بکنم حتی حوصله ندارم موهای خودمو شانه بزنم ....از یه طرف دلم میخواد همش پیش بابا باشم بشینم و دل سیر تماشاش کنم و از طرفی طاقت دیدنشو ندارم .....یکی از اشناها میگفت رضا را قم دیده یکی دیگه دیشب میگفت توی مشهد دیدتش ....اشناها از هیچی خبر ندارن نمیدونن چی بین من و رضا هست ...احوالشو از من میپرسن و متعجب هستن که چرا داماد بزرگه حاجی داماد مورد علاقش اصلا نیستش .....اونا نمیدونن چقدر دلم تنگه .....بابا رنگش زرد شده دستاش سرده و نفسش موقع حرف زدن یاری نمیکنه .....سرطان لعنتی .....یکی نیست به من بگه چکار کنم کاش کسی بود ....اخه سارای ....چی بگم چرا اینکار را کردم چرا دوباره بهش پی ام دادم اصلا چرا باهاش حرف زدم اگه دوستت داشت بهت میگفت کجاست و چکار میکنه تو چرا حال و احوالشو میپرسی به تو چه که کجاست و چکار میکنه ....گفتن ازدواج کرده با یه زن دیگه یکی از سارا بهتر خب بگن تو چرا ناراحت میشی تو چرا قلبت فشرده میشه اصلا چرا به خودت میگی حتما من خوب نبودم که رفته پیش کس دیگه .....دروغه یا راست؟؟؟؟؟؟؟واقعا اینکار را کرده ؟؟؟سرم سنگینه از همه حرفا از همه نگاه ها ....قلبم چقدر درد میکنه ....خدایاااا امتحانت خیلی سخته خیلی .....کمکم کن .....یاشار صمیمی ترین دوست پسرم داره از مدرسشون میره یه مدرسه دیگه که نزدیکتر باشه به محل زندگیشون تصمیم پدر یاشار این بوده ....پسرم ناراحته بهش گفتم ناراحت نباش دوستای دیگه ات هستن بهم گفت نه مامان اصلا ناراحت نیستم ارتباطمونو نگه میداریم.....گیجم هنوز یه چیزایی هست که باید بگم اما نمیتونم ...

.

.

پی نوشت :

گاهی تمام واژه های جهان کم است برای گفتن غمت..گاهی تمام ابرهای جهان کم است برای باریدن اشکت...گاهی تمام شبهای جهان کم است برای انتظارت...گاهی تمام راههای جهان کم است برای رسیدنت....گاهی....وان گاهی چقدر کم‌داریش تا همیشه....

.

.به همین سادگی هر شب از کسی که دوستش داریم دورتر میشویم همان لحظه که با خودمان میگوییم بگذار امشب هم‌پیامی نفرستم تا ببینم کی خودش انقدر داتنگ میشود تا از من خبری بگیرد.....

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۴/۰۴
sa me

نظرات  (۱)

۰۵ تیر ۹۵ ، ۰۹:۵۸ میم مثل من ...!
:((((
به حق همین شب های عزیز و بلند، خواسته هایتان مقبول درگاه حق
پاسخ:
ممنونم .. من هم متقابلا برای شما همین دعا را میکنم...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">