روزهای بی خاطره

مینویسم خطی ز دلتنگی

روزهای بی خاطره

مینویسم خطی ز دلتنگی





133

دوشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۵، ۰۳:۰۵ ب.ظ

گفت میخواد به اقای پسر رانندگی یاد بده خودش هم یاد بده ......

.

.

پینوشت:

1:چرا میخواد بهش رانندگی بده ما که ماشین نداریم در ضمن چند سالی مونده هنوز تا پسر جان بتونه گواهینامه بگیره....

.

2:عادت کردم با پی ام باهاش حرف بزنم زود هم خسته میشم ...دیگه نمیتونم مستقیم باهاش حرف بزنم....میگه چرا جوابای کوتاه میدی انگار از دلم خبر نداره....

.

3:حساب روزها از دستو و خاطرم رفته دیروز خیال میکردم جمعه است یا چهار شنبه هفته پیش که مطمئن بودم سه شنبه هست و وقت دکترم سوخت ....

.

4:چند روزی هست بازم موقع پیاده روی نفس کم میارم طوریکه دستم و شونه ام تیر میکشه موقع نفس عمیق انگار هوا جمع میشه تو ریه هام و تخلیه نمیشه یا یه جوری انگار جا نمیشه دلم میخواد قفسه سینه را باز کنم و حجم هوای اضافی را بیرون بدم  به خس خس میوفتم و سرگیجه ...فکر کنم بازم ریه ام کار دستم داده.....

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۴/۱۴
sa me

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">