روزهای بی خاطره

مینویسم خطی ز دلتنگی

روزهای بی خاطره

مینویسم خطی ز دلتنگی





16

سه شنبه, ۲۱ مهر ۱۳۹۴، ۱۱:۲۶ ب.ظ

این همه کلافگی و عصبی بودن ...نمیدونم چرا اینطور شدم .....سرم درد میکنه انگار دلم میخواد داد بزنم ولی سکوت کردم .....خودمم نمیدونم ......یه سردر گمی یه حس که نمیدونم چیه...........یه تنهایی خاص که مثل خزیدن سرما زیر پوستت هست حسش ......نمیدونم تب دارم یا سردمه ........انگار بصورت رسمی دارم از زندگی عقلانی بیرون میرم........بعد از اون تصادف وحشتناکه دو سال پیش که چیزی نمونده بود چشمامو از دست بدم با خودم عهد کردم قدر دیدن و دیده ها و نگرش هامو بدونم و دقت کنم ...........یک نفس عمیق .......دلم میخواست الان کنار دریا بودم و روی شن های ساحل می نشستم چشم میدوختم به بیکران دریا و گوش میدادم به صدای امواجی که وقتی به ساحل بزرگ و اروم میرسن جوش و خروش از سرشون میافته و به ارومی دست میکش روی شن ها انگار دریا دامن پرچین و شکنی پوشیده باشه و مرتب چین های دامنشو پهن کنه روی شن های ساحل

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۷/۲۱
sa me

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">