روزهای بی خاطره

مینویسم خطی ز دلتنگی

روزهای بی خاطره

مینویسم خطی ز دلتنگی





32

يكشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۴، ۰۱:۰۷ ب.ظ

دچار سندرم بیتفاوتی شدم خیلی چیزا دیگه برام بودن و نبودنشون تفاوتی نداره ...میدونم خوب نیست ولی مثل سرما خوردگی باید دوره اش بگذره ....امروز یه روز خاصه غیر از خواهرم کسی بهم تبریک نگفت ......دارم به 40 نزدیک میشم ....امروز اخرین یکشنبه ماه صفر هم هست.....کلا خوبم نمیدونم شایدم نیستم .....سفارشای بافتنی را تحویل دادم .......یه نفس عمیق..........دلم برات خیلی تنگ شده خیلی زیاااااااااااااااد ....نمیدونم باید چیکار کنم ..........ترس لعنتی.............یه تابلو خطاطی نوشتم برای خونمون موقع نوشتنش تو حال خودم نبودم ........چقدر دلم میخواست برم کربلا ...........پدرم فعلا خوبن اما من همچنان دلم شور میزنه که بیماری خطرناکی نباشه دکتر گفته مشکلی نیست ولی نمیدونم چرا دلشوره دارم تا جواب ازمایشا را دادن جون به لب شدم ...........موهام بلندتر شده به اندازه نبودنت ..ابروهام تک و توک .......دکترم میگه بزودی مثل اولش میشه .....کاش دلمم مثل اولش بشه........ماشین لباسشویی با صدای خیلی وحشتناک اعلام کرد که حدود 400 تومان خرج داره ....پشت بام هم که موقع بارندگی بنده نوازی کردن و 400 تومان خرج گذاشتن روی دستمون .......سلولای بیتربیت همچنان به حمله های گاه و بیگاه خودشون ادامه میدن هر چند تا حدی جلو پیشرویشون میگیرم اما گاهی ناموفق پدر منو در میارن ........خسته ام و غمگین اما نباید خستگی و اندوهم را بروز بدم بخاطر خیلی ها اولیشم خودمم ......

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۹/۱۵
sa me

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">