روزهای بی خاطره

مینویسم خطی ز دلتنگی

روزهای بی خاطره

مینویسم خطی ز دلتنگی





33

چهارشنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۴، ۱۱:۰۶ ب.ظ

عصبی و بهم ریخته یعنی حال همین الان من ..........نمیفهمم خودمو حالمو نمیدونم چرا انقدر عصبی هستم دلم اشوبه ولی دلیلشو نمیفهمم بعضی وقتا دلم میخواست اینده را کمی بیشتر فقط کمی بیشتر میدونستم .........پدر شوهر محترم در خونه را باز گذاشتن حضرت دزد تشریف اوردن تا پشت در واحد ما کفش 500 تومنی پسر را که کمتر از یک ماه بود خریده بودیم را زحمت کشیدن با خودشون بردن حالا اون همه کفش و کمد کفش بیرون بوده ایشون فقط زحمت کفش پسر من و پدر بزرگشو کشیدن و هر دو را بردن .......................اقای پسر هم حسابیییییییییییی حالش گرفته شد ...........منم همش تو فکرم نکنه کسی رفته باشه تو زیر پله ای یا بالاسر پشت بومی تو پارکینگی جایی پنهان شده باشه ..............اخه اقای پدر شوهر ادم عاقل در را باز میزاره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟هر چند عصبی بودنم ربطی به این موضوع نداره .......کلا اعصابم بهم ریخته هست امشب و دلیلشم نمیدونم.......................دلم برای همسرم به شدت تنگ شده و نمیدونم چیکار کنم .............

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۹/۲۵
sa me

نظرات  (۱)

۲۸ آذر ۹۴ ، ۱۱:۵۴ میم مثل من ...!
واقعاً
آخه این چه کاری بود. یعنی ما رو هم عصبانی کردین!
چی بگیم جز اینکه، فدای سر شما و آقا پسرتون، ایشالا خرج دوا و دکترش بکند آقای دزد !!!


دلتنگی هم ...   :(


پاسخ:
بیشتر از عصبانیت و حرص دلم برای پسری سوخت.....

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">