روزهای بی خاطره

مینویسم خطی ز دلتنگی

روزهای بی خاطره

مینویسم خطی ز دلتنگی





40

پنجشنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۴، ۰۴:۴۸ ب.ظ

روی تخت پسرم دراز کشیده بودم و کتابی را که داره ترجمه میکنه میخوندم پسرمم خودش کلاس بود بعد از ظهر پنجشنبه خوندن یه کتاب اونم به زبان انگلیسی ...پووووووف حتی فکرشم ازار دهنده هست اما از تنهایی و فکرای دیوانه کننده بهتر بود.....نفهمیدم کی خوابم برد یک دفعه با صدای داد و فریاد بلند و یه وسیله ای مثل دریل از خواب پریدم ....رفتم طرف در خونه هنوز گیج و منگ خواب بودم یکم که مسلط شدم به خودم متوجه شدم صدای پرهام و پویا هست پسرای خواهر شوهر و جاری که داشتن توی راه پله با داد و هوار تفنگ بازی میکردن قلبم تند تند میزد و سردرد بدی گرفته بودم نگاه به ساعت که کردم ربع ساعتی بود خوابم برده بود .........از الفاظ بچه گانه ای که توی راه پله ها بهم میگفتن و تهدیدای بامزشون خندم گرفت ....نتیجه پریدن از خواب بعدازظهر یه تبخال شد گوشه لبم و شنیدن حرفای بامزه این دوتا فسقلی ...خنده.....شایدم خدا میخواست بهم بفهمونه که حواسش بهم هست و باید از زندگی خندید....

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۱۰/۲۴
sa me

نظرات  (۲)

۲۶ دی ۹۴ ، ۱۱:۲۵ میم مثل من ...!
ما هم یهویی شوکه شدیما
عینهو خوندن داستان های ترسناک بود
;)
پاسخ:
خودمم خیلی ترسیده بودم ....
۲۶ دی ۹۴ ، ۱۵:۰۱ میم مثل من ...!
آره والا
این چی بود خوووو
پاسخ:
یه برش خنده دار و عصبی کننده از شیطنت های بچگی 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">