روزهای بی خاطره

مینویسم خطی ز دلتنگی

روزهای بی خاطره

مینویسم خطی ز دلتنگی





49

يكشنبه, ۴ بهمن ۱۳۹۴، ۱۱:۱۲ ب.ظ

به ساعت نگاه کردم.شش و بیست دقیقه صبح بود.دوباره خوابیدم.بیدار شدم.به ساعت نگاه کردم.شش و بیست دقیقه صبح بود.فکر کردم:هوا که هنوز تاریکه.حتما دفعه اول اشتباه دیدم..خوابیدم.وقتی بیدار شدم هوا روشن بود ولی ساعت بازم شش و بیست دقیقه صبح را نشون میداد سراسیمه پاشدم باورم نمیشد که ساعت مرده باشه...به این کارها عادت نداشت من هم انتظارش را نداشتم...ادم ها هم همینطورند بعضی ها کنارمان هستند مثل ساعت مرتب همیشگی..انقدر صبور دورت میچرخند که چرخیدنشان را حس نمیکنی...بودنشان برایت بی اهمیت میشود..همینطور بی ادعا میچرخند..بی انکه بگویند باطریشان دارد تمام میشود...بعد یکهو روشنی روز خبر میدهد که او دیگر نیست...قدر این ادمها را باید دانست...قبل از شش و بیست دقیقه...قبل از رفتنشان...

.

.

.

پی نوشت:یک شب..........خدایا حرفمو پس میگیرم ..میشود شتر دیدی ندیدی؟؟؟؟؟


ساعت زنگ نزد ...مرد ....پسر از سرویس جا ماند و من از کار و روشنی روز هشدار داد به نبودن و رفتن یک سایه هایی از سر زندگیم که ....

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۱۱/۰۴
sa me

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">