روزهای بی خاطره

مینویسم خطی ز دلتنگی

روزهای بی خاطره

مینویسم خطی ز دلتنگی





7

چهارشنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۴، ۱۱:۰۲ ب.ظ

از وقتی که رفته از اون شبی که بهم گفت میخواد بره و من فقط باید یک سال این رنج را تحمل کنم دو سال و نیم میگذره همون اول با اینکه حسم بهم میگفت این فقط یه بهانه هست برای نبودن ولی برای اینکه بهم نگه تو که هیچ همراهی باهام نکردی قبول کردم تا جای بهانه ای براش نمونه و این شد تا الان ...بهم میگفت فقط بخاطر من و بچمون میاد خونه و هیج جای دیگه نمیره حالا دو ساله که حتی بخاطر ما هم نمیاد خونه ...یک نفس عمیق...گاهی انقدر به خودش و روزها و هفته ها و نبودن هاش و چراهای این کاری که باهام کرده فکر میکنم که ...

به شدت احساس تنهایی میکنم هر شب و هر روز و هر جا و مکان و هر لحظه با خودم میگم الان که من اینجام و این کار را میکنم و اینجوری و اونجوری اون داره چکار میکنه یعنی تنهاست یعنی ازرده هست یا شاده خوبه یا بد چی میخوره خسته هست و یا نه.. سر کاره یا داره تفریح میکنه شبا کجا میخوابه چی میخوره چیکار میکنه تنهاس یا با کسی هست به پسرم فکر میکنم به تنهاییش تو جمع بچه های فامیل و دوستان که پدراشون هستن و اون تنهاس به غرورش به احتیاجش به تو به ایندش به اینکه اون همه چیز را میفهمه سعی میکنم روزها و شبهاش را هم پدری کنم و هم مادری اما نبودن های پدرشو کاملا احساس میکنم هیچی از پدرش نه میپرسه و نه میگه و من میترسم از این سکوتش .....گاهی به خودم میگم حتما اونقدر که باید من خوب نبودم براش....

گاهی به دعاهام به توسل هام فکر میکنم به خودم میگم حتما من خوب دعا نمیکنم حتما کمه این دعا کردنم این توسلم به خودم میگم سارا کمه حتما قلبت جهتش اون سمتی نیست که باید باشه با یه کسایی قهرم که نیازی به قهر و اشتی من ندارن حتی با شما دوست عزیز....ولی بهشون احتیاج دارم خجالت میکشم از شون به خودم میگم پای اینهمه گرفتاری ...گرفتاری من هیچی نیست حتما به همین خاطر هست که....ولی خدایااااااااااا.......

.

.

.

من منتظرش بودم ساعاتی از شب گذشته بود که امد و دراز کشید مقابل تنهایی من و من با افسردگی چشمانم به او خیره شدم گفت میخواهد برود و هر چه واژه تنهایی به یاد داشت برایم خواند بغلم کرد و مرا سفت چسباند به دلتنگی سینه اش وقتی رفت وقتی دیگر نیامد تازه فهمیدم پیراهنم خیس عشق است مدتهاست از صدای نفس هاش خبری نیست روزهای زیادی ست که وقتی به تلفن همراهش زنگ میزنم کسی که صداش با من بیگانه هست مدام میگوید مشترک مورد نظر دیگر هرگز در دسترس نخواهد بود و بلافاصله صدای بوق ممتد یک موسیقی ازار دهنده این روزها فکر میکنم که.........................کاش من هم میدانستم...از تو چه پنهان این روزها اصلا حالم خوش نیست بیا یک دل سیر همدیگر را دوست داشته باشیم ....

.انقدر دردهایم غلیظ شده که دیگر از چشمانم نمیچکد و سرم پر است از خیالاز ارزوهای محال و در همه این سالها هیچکس به درون ساده ام پی نبرد.....

در اتاقی تنهاتر از من روبروی این پنجره های بسته و پرده های چروکیده فاصله....پشت این پنجره های بسته به خودم فکر میکنم به تو و تصوری را که دیگران از من شعر میکنند زنی نشسته پشت سکوت قلبش با چشمانی خسته و قلمی در دست که دیگر نوشته های تلخش عاشقانه نیست.............

دیگر هیچ ردی از تو نیست در خاطرات من این روزها همه رنگ تو میشوند و همه را به شکل تو میبینم تا من دیگر بهانه دلم کمتر شود برای دلتنگیت...اینگونه در نگاه من نباش من عاشق نگاه توام سرگشته تمام این دیده ها دیوانه ام میکند لبخندتو اگرچه این نگاه و این لبخند از ان من نباشد ولی دوستش دارم............

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۷/۱۵
sa me

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">