روزهای بی خاطره

مینویسم خطی ز دلتنگی

روزهای بی خاطره

مینویسم خطی ز دلتنگی





89

شنبه, ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۲:۰۶ ب.ظ

چند بار نوشتن و پاک کردن چند بار گفتن و نهیب زدن به خودم که :اینجوری نیست ...شاید دلیلش اشفتگی هست که باهاش دست به گریبانم ...این روزا خیلی جدی و محکم دارم به دل بریدن و رها کردنش فکر میکنم رضا که مدتهاست هم دل بریده و هم رها کرده خودم را میگم...خسته ام خسته دایم به خودم میگم موندن تو این برزخ لعنتی تو این زندگی دلیلش چیه شاید تا چند وقت پیش حتی تا چند روز پیش دلیلش عشقم به رضا بود ولی الان با اتفاق دیروز کاملا مطمئنم که دیگه هیچ چیزی بین ما نیست رضایی که خونه زندگیشو از من و تنها بچش جدا کرده چه چیز مشترکی میتونه با من داشته باشه که همسر صداش کنم حالا که به اتفاقات چند سال گذشته خوب فکر میکنم میبینم ریشه این جدایی و بذر این تنهایی اجباری را رضا از سالها قبل داشته میکاشته از همون بهانه گیریاش از همون شب کذایی و حرفی که توی ماشین بهم زد از همون بارداری دومی که اتفاق افتاد و اون الم شنگه ای که به پا کرد و اون شوک عصبی که باعث از دست رفتن بچه شد یادمه وقتی متوجه شد چقدر خوشحال شد که بچه ای دیگه به دنیا نخواهد اومد وقتی درخواست مجدد من برای بارداری را شنید و گفت هرگز دیگه فکرشو نکن ... خودمم نمیدونم چطور اون همه تحقیر را تحمل کردم و چندین سال با تمام بی محلیاش بهش پی ام میدادم و فکر کردم با چند تا حرف اخرش دارم به موفقیت نزدیک میشم ؟؟؟؟؟چرا باید بهش تکیه کنم چرا فکر کردم تکیه گاه خوبیه چرا رو دیوارش یادگاری نوشتم و دیدم که اون دیوار را خراب کرد چرا من دوباره اون دیوار یادگاری را ساختم و با چنگ و دندون نگهش داشتم تا فرو نریزه در حالیکه میدیدم خود رضا داره با تمام توانش به این دیوار ضربه میزنه ؟؟؟؟؟ چرا وقتی دارم میبینم اون زندگی با منو دیگه نمیخواد ادامه میدم این همه تحقیر برای من کافی نیست؟؟؟؟؟؟خسته ام خستم کردن این روزا و شبها و سالها ناتوان شدم اقرار میکنم کم اوردم اصلا بد اوردم باختم خیلی هم بد باختم ....روحم خسته است جسمم خسته است فکرم خسته است.....اینجا تنهاترین و امن ترین جاییکه از قلبم از احساسم مینویسم از انچه که میگذره درون من از مشکلاتم از تنهاییهای پسرم و فکر بیماری بابام و حرفایی که از گوشه کنار مثل یه تیر زهر الود پرت میشن طرفم و تا مدتها درگیرم میکنن ................این دوری اجباری خواست من نبوده و نیست ...حالا که خوب به گذشت این چند سال دوری اجباری اون حرفایی که میزد و این روزها فکر میکنم دارم به این نتیجه میرسم که تمایلش به فراموش کردنم هست به نبودنم ....و من نمیدونم چرا فکر میکردم دست و پا زدنم و تقلا کردم برای بودنش نتیجه میده ...

.

.

.

.

پی نوشت:چند روز قبل از ایام نوروز موقع بلند شدن از روی زمین مچ دستم اسیب دید و ورم کرد و دردناک شد اما خب من کار داشتم و دردش هم اونقدری نبود که برم درمانگاه و تقریبا تا اواخر نوروز دردهای گاه و بیگاه مخصوصا موقع بلند کردن چیزی داشتم تا چند روز پیش که رایان را توی بغلم گرفته بودم احساس درد شدید و بیحسی توی انگشتام داشتم و دوباره مچ دستم ورم کرد استادم که توی بیمارستان داشت در مورد بیماری بابا برام توضیح میداد متوجه ورم دستم شد و یه امپول به مچ دستم تزریق کرد ....مجبور شدیم دستمان را اتل ببندیم .....

.

.

پنجشنبه شب پدر جاری (که دایی رضا هم میشه)جلو در تالار عروسی موقع عبور از خیابون با یه ماشین تصادف میکنه و الان دو روزه بیمارستان بستریه که پا و کتفش عمل بشه اونقدر سرعت ماشین زیاد بوده که خود راننده هم اسیب دیده .......

.

.

چقدر بد اخلاقی و غر زدن !!!!!!!!!!میشه بجای این غز زدنای همیشگی من به خودم ....بجای گلایه و این حرفا خدا را شکر کنم بخاطر داشتن چیزایی که حتما خیلی ها ندارن .....چقدر خوبه که تو خدای منی خدا.......

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۲/۱۸
sa me

نظرات  (۱)

۱۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۲۹ میم مثل من ...!
قالب نو مبارک
پاسخ:
ممنونم ...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">