روزهای بی خاطره

مینویسم خطی ز دلتنگی

روزهای بی خاطره

مینویسم خطی ز دلتنگی





91

دوشنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۲:۲۱ ب.ظ

اینجانب و اونجانب دقیقا یعنی من و اقای پسر علاقه خاصی به ...بهم ریختن و بینظم کردن .. بعد از ظهرا که خونه هستیم داریم از کتاب و مجله و لب تاب و شارژر لب تاب بگیررررررر تا لباس و چادر نماز و جانماز همیشه پهن اقای پسر و گاهی لوازم و اسباب اشپزی من و نقاشی پسر جان و چیز دیگه ای هم مونده توی خونه که بهم بریزیم و نگفته باشم ؟؟؟؟همیشه هم بعد از ساعت 10 شب میگم همه را مرتب میکنم اما هیچ وقت تا الان اینکار را نکردم وقتی میرم توی تختخواب به خودم میگم صبح یه ساعت زودتر بیدار میشم و مرتب میکنم همه جا را و گاهی کار به دقیقه نود میکشه و گاهی هم مثل امروز که دوشنبه هست و پسرجان تا 9 شب منزل نمیاد همینطور میمونه و به بعدازظهر موکول میشه .....نبودم از اول اینجوری شلخته و نامرتب خودمم اینجوری دوس ندارم اما گاهی خستگی و اکثر مواقع بی حوصلگی و اکثرتر مواقع بی انگیزگی و بدتر از همه این اکثرها تنبلی باعث شده اینجوری بشم و شتر با بارش تو خونه ما گم بشه البته توی این بینظمی هم نظم خاصی هستا(توجیه الکی)وقتی از بیرون میام با منظره بازار شام روبه رو میشم خودم بیشتر خسته میشم و میگم محال دیگه از این به بعد بزارم اینهمه بهم ریختگی درست بشه ولی........

.

.

عمویی دارم که یک سال از پدرم کوچکتر هستن (عمو رضا)ایشون شریک کاری پدر بودن قبل از مشرف شدن بابا به حج و قبل ترش با بابا کمی اختلاف داشتن که با ریش سفیدی پدر شوهر محترم گذشت کردن و حتی بابا با وجود دلخوری از عمو سر یه سری مسایل بعد از فوت بابابزرگ بازهم باهاشون رفتن زاهدان برای عروسی پسرعمو بزرگه و سنگ تمام گذاشتن (همون موقع که ریگی توی بیابونای زاهدان جولان میداد)ولی درست بعد از حج وقتی بابا میخواستن برگردن کارگاه متوجه شدن که عمو قفل بزرگی به در زده و اجازه کار کردن نداد به بابا و خواستار جدا شدن کارگاه شد اما ازاونجایی که کارگاه زیر 1000 متر متراژ داشت شهرداری اجازه نصف کردن کارگاه را نداد و عمو رضا وکیل گرفت و با زیر میزی و اینا و پرداخت 200 میلیون مجوز نصف کردن را گرفت و بعد از کلی این قسمت مال من و نهههه اون قسمت مال من کارگاه را نصف کرد ولی چون سند به نام بابا بود و پروانه کسب هم برای بابا بود اجازه کار نداشت تا اینکه بابا هم وکیل گرفت و با عوض شدن رییس جمهور و شهردار ما تونستیم سند را از سه دونگ سه دونگ خارج کرده و دوتا شش دونگ کنیم حالا تو این فاصله که از سال 84 تا یک ماه پیش بود چه حرفایی عمو به بابا زده بود چه کارایی کرده بود بماند حتی بابا دوباربا پدر شوهرم رفتن خونه عمو اما ایشون توی حیاط بر گردونده بودن بابا و گفته بودن اجازه ندارید بیاید تو خونم ....بماند ....اما ما رابطمونو با زن عمو و بچه ها حفظ کرده بودیم و از حال هم خبر داشتیم اما خونه همدیگه نمیرفتیم تا چند شب قبل از عمل بابا و قطعی شدن بیماری بابا که عمو با همه خانواده اومدن خونه بابا اینا و ....وقتی بابا و عمو همدیگه را بغل گرفتن .....

.

.

.

جمعه دیگه عروسی برادر شوهر اخری هست ....


موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۵/۰۲/۲۰
sa me

نظرات  (۲)

۲۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۴۶ میم مثل من ...!
+ یعنی دقیقا هر روزی ریست میشین؟ صبح همه چی مرتب، تا شب ریخت و پاش، دوباره مرتب، دوباره فردا روز از نو روزی از نو ؟ ;)

+ عجب ماجرایی ولی خوبه که ختم به خیر شد به عروسی برادر شوهر ;)
پاسخ:
اوهوم دقیقا ریست بهترین کلمه هست احتمالا ویروسی شدیم یا بهتره بگم شدم ....
بعله ...عروسی 
۲۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۵:۳۳ چشم به راهم ...
عرضی ندارم :|
+
قهر کردنای خونوادگی خیلی بده!!
+
عروسیشون مبارک باشه ...
پاسخ:
😞

اوهوم اونم قهرای طولانی ده ساله....

مچکرم ...قسمت همه جوان های دم بخت باشه ان شاالله

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">